مهديس (فاطمه)مهديس (فاطمه)، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 19 روز سن داره

همچون ماه

نوروز 1391 مبارک!

  چفدر خوشحالم كه بازم عيد اومد چفدر لحظه سال تحويلو دوست دارم. من عاشق دور هفت سين نشستن و قرآن باز كردن و دعاي مقلب القلوب خوندون و از خدا چيزاي خوب خواستن و ... وووو كلا عاشق بهارم ام امسال يه حس ديگه اي داشت.... من مادر بودم ... هنوز باورم نميشه.... امسال اولين عيدي رو از لاي قرآن درآوردم و دادمش به پاره تنم........ دخترك نازو ملوسم كه تا قبل از سال تحويل نذاشته بودم به اسكناس دست بزنه.. ...... امروز كه سه روز از عيد ميگذره كلا عاشق عيد و ديدو بازديد و البته عيدي گرفتن شده. .. وايييييييييييييييييي      چه ذوقي مي كنه موقع بيرون رفتن تو ماشين دس دسي و سرسري و ناناي و ديگه خودكشي تو ت...
4 فروردين 1391

ده ماه تمام!

خانوم طلا ده ماهيگي ات هم تموم شد .... ...   مامي مشغول خونه تكوني بود برات كيك ندرستيد... ..... درعوض بابايي برات كباب خريد. ...... قربونت برم چه بامزه كباب ميخوري...... قد 71cm  وزن 8400gr درست روي خط وسط نمودار......... چهارشنبه سوري هم گذشت ....... مامي مثل هميشه جرات بيرون رفتم نداشت .... .... حالا كه تو هستي بيشتر مي ترسم و احتياط مي كنم............ قربون شيطوني هات برم كه نميذاري ازت عكس بگيرم ...
26 اسفند 1390

اولين قدم

دختر كوچولوي نازممممممممممم يكشنبه 14 اسفند تونستي يك قدم كوچولو برداري ولي بعدش نتونستي تعادلت رو  حفظ كني و افتادي...... وايييييي چقدر ذوقيدم(يك مادر بي جنبه!) .......... بعد از اون مدام داري خودتو تست مي كني......... امروز كه چهارشنبه –هفدهمه مي توني چند قدم كوچولو و خيلي با احتياط برداري و دستهاتو طوري مي گيري كه به تعادلت بيشتر كمك كنه......... عين يه آدم آهني نمكي............. اين مطلب رو چند روز پيش نوشته بودم اما جون نيني وبلاگ باز نميشد امروز گذاشتم برات
23 اسفند 1390

دلم گرفته...

 هفتم اسفند روزي بود  كه باباجونم پركشيد رفت پيش خدا....... دلم خيلي براش تنگ شده.... بابا عاشق ني ني كوچولو ها بود.... عاشق اين بود كه يه روز بابابزرگ بشه......اما.... چقدر دلم مي خواست كه الان پيشمون بود و.....   مامي و مهديس براي باباجون حلوا درستيدن و رفتن ديندنش...(براي اولين بار بود كه حلوا درست مي كردم....)
14 اسفند 1390

روي پاي خودم مي ايستم

بعداز مدتها اومدم از دختر گلم بنويسم... يگانه اميدم براي زندگي.......... گل من مدام خودشو امتحان مي كنه كه بتونه رو پاي خودش بايسته ......... يه مامان و باباي بي جنبه هم داره كه هربار تند تند شروع مي كنن به شمردن كه ببينن هردفعه ركورد دخترشون چند ثانيه است؟! آخرين بار تا شمارمون تا 52 رفت البته به گمونم 35 يا 40 ثانيه شد... يه عروسي هم دعوت داشتيم و عكاس سالن يه عكس از مهديس خانم ما انداخت...اون عكس رو فقط روي كاغذ دارم.......
14 اسفند 1390

باي سيكل ران!

قهرمان اين دوره مسابقات جهاني موتوركراس مشغول خاموش كردن موتورشه!  خيلي خوب! حالا ميخواد از موتورش پياده شه و يك لبخند مليح رو به دوربين! بله! اين ورزشكار داره به خاطر اين قهرماني از خدا تشكر مي كنه! احسنت به اين روحيه! به اين همه جوانمردي! دوستان! دوستان! آهسته! لطفا نوبت را رعايت كنيد. قهرمان حتما به همه امضا خواهد داد. فقط نوبت را رعايت كنيد! ...
16 بهمن 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به همچون ماه می باشد